دنیای من دنیای دل دنیای عشق است و جنون
سودای من سودای دل سودای عشق است و جنون
سوزم نگر شورم ببین وین آتش تورم ببین
سینای من سینای دل سینای عشق است و جنون
امشب سر و پا آتشم می با سبو سر می کشم
فردای من فردای دل فردای عشق است و جنون
اکنون که جوشان گشته ام سیلی خروشان گشته ام
دریای من دریای دل دریای عشق است و جنون
در عاشقی دل خون شدم اواره چون مجنون شدم
صحرای من صحرای دل صحرای عشق است وجنون
ای ساقی آشفته مو با من سخن از می بگو
مینای من مینای عشق مینای عشق است و جنون
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چراعاشق نباشم
این سخن را از درخت ارزویم چید و رفت
شاخه گل را گرف و با غمی بویید و رفت
چشم در چشمش برایش گریه کردم
او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت



این شعر توسط دوست عزیزم سجاد فرستاده شده.سجاد جان ممنونم بازم از این کارا بکن.خیلی خوشحال میشم.هر کی دوست داره با سجاد آشنا بشه میتونه بره تو
وبلاگش.
|
+| نوشته شده توسط
علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386
|