تبليغاتX
فریاد عشق
گزیده ی اشعار
 دل دیوانه

دلم دیوانه شد، ای عاقلان آرید زنجیری

 که نبود چاره دیوانه جز زنجیر تدبیری

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 23 اردیبهشت1386  |
 شعر
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ؟ *** دوستی کی آخر آمد یاران را چه شد؟

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در سه شنبه 18 اردیبهشت1386  |
 شعر
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم *** موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در سه شنبه 18 اردیبهشت1386  |
 ×××از طرف دوستان×××
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم.

این شعر از طرف یکی از دوستانمون ارسال شده.از خیلی ممنونم.شما هم اگه دوست دارین میتونین برین توسایتش .

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در شنبه 25 فروردین1386  |
 افسوس ...
یکی را دوست می دارم،ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید،بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم *** ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند.

به مهتاب گفتم ای مهتاب سلام من به کوی او رسان و گو که او را دوست میدارم،ولی افسوس یکی ابر سیه آمد ز ره روی مه تابان بپوشانید

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند !

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 22 فروردین1386  |
 شعری از حافظ
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس***که چنان زو شده ام بی سر وسامان که مپرس

کس به امید وفــــــــــــا ترک دل و دین نکناد***که چنـــــانم من ازین کرده پیشـــمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست***زحمتی می کشم از مردم نـــــــادان که مپرس

زاهد از ما به ســــلامت بگذر کاین می لعل***دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس

پارســـــایی و ســـــــلامت هوسم بود ولی***شیــــــوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتگوهاست در این راه که جـــــــان بگذارد***هر کس عربـــــــــــده این که مبین آن که مپرس

گفتم از کوی فلــــــک صـــورت حالی پرسم***گفت آن می کشم اندر خم چـــوگان که مپرس

گفتمش زلــــــف به خون که شکستی گفتا***حــــافظ این قصه دراز است به قــرآن که مپرس

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 22 فروردین1386  |
 وصف عاشق
عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند***عاشق آن است که دل را حرم یار کند
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 22 فروردین1386  |
 ××× امیر ×××
می گن دل آدما اندازه ی مشتشونه

پس چطوری یه دریا خوبی ، یه دنیا مهربانی ،

یه آسمون عشق ، یه کهکشون محبت ،

تو دل تو جا می شه ؟!

(برای امیر پ)

این گلها هم از طرف امیر برای علی و داوود

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 22 فروردین1386  |
 ××× عشق ××××
زندگی عشق است ، افسانه نیست.

آن که عشق را آفرید دیوانه نیست.

عشق آن نیست که کنارش باشی.

عشق آن است که به یادش باشی.

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 22 فروردین1386  |
 غزلی از حافظ
دردم از یــــــــار است و درمان نیز هم***دل فدای او شـــــــد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن***یـــــــــــــار ما این دارد و آن نیز هم

داســــــــــتان در پـــرده میگویم ولی***گفته خواهد شد به دستان نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی او اســــت***گفتمت پیــــــــدا و پنهــــــان نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خـــــــــــــون ما***زلف را بشکست و پیــــــمان نیز هم

اعتماد نیــــــــست بر کار جـــــــــهان***بلــــــــــکه بر گــــردون گردان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهـــــــای وصل***بگذرد ایــــــــــام هجــــــــران نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است ***وآصف ملک سلیمـــــــــــان نیز هم

عاشـــــــق از قاضی نترسد می بیار***بلکه از یرغوی دیــــــــــــــوان نیز هم

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در سه شنبه 21 فروردین1386  |
 تقدیم تو
سر سبزترین بهار تقدیم تو بـــــــــــاد        آوای خوش هـــــــزار تقدیم تو بــاد

گویند که لحظه ایست روییدن عشـق       آن لحظه هــــــزار بار تقدیم تو بــاد

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 از یکی از دوستان
دنیای من دنیای دل دنیای عشق است و جنون
سودای من سودای دل سودای عشق است و جنون

سوزم نگر شورم ببین وین آتش تورم ببین
سینای من سینای دل سینای عشق است و جنون

امشب سر و پا آتشم می با سبو سر می کشم
فردای من فردای دل فردای عشق است و جنون

اکنون که جوشان گشته ام سیلی خروشان گشته ام
دریای من دریای دل دریای عشق است و جنون

در عاشقی دل خون شدم اواره چون مجنون شدم
صحرای من صحرای دل صحرای عشق است وجنون

ای ساقی آشفته مو با من سخن از می بگو
مینای من مینای عشق مینای عشق است و جنون


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چراعاشق نباشم


این سخن را از درخت ارزویم چید و رفت
شاخه گل را گرف و با غمی بویید و رفت
چشم در چشمش برایش گریه کردم
او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت

این شعر توسط دوست عزیزم سجاد فرستاده شده.سجاد جان ممنونم بازم از این کارا بکن.خیلی خوشحال میشم.هر کی دوست داره با سجاد آشنا بشه میتونه بره تو وبلاگش.
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 
ای نفست هم نفس بی کسان           جز تو کسی نیست کس بی کسان

بی کسم و هم نفس من تو یی           رو به  که آرم  که  کس   من    تویی

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 دل شکنی
هرکس به طریقی دل ما می شکند         بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست          از دوست بپرسید چرا می شکند؟؟؟

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 ×××
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخواســـــــــــت    گفت با ما منشین کز تو سلامت برخواست

که شنیدی که در این بزم ومی خوش بنشست     که نه در آخر صحبت به ندامت برخواســــت

شمـــــع اگر زان لـــــب خنــــــدان بزبان لافی زد     پیش عشاق تو شبها به غرامت برخواست

در چمن باد بهاری ز کنـــــار گـــــل و ســـــــــــرو      به هواداری آن عارض و قامت بر خواســــت

مســــــــت بگذشتی و از خلوتیان ملکـــــــــــوت      به تماشای تو آشوب قیـامت برخواســــت

پیــــش رفتـــــار تو پا بر نگـــــرفت از خجـــــــــلت   سرو سرکش که بناز از قد و قامت برخواست

حافــــــــــــــــــــظ این خرقه بینداز مگر جان ببری    کاتـــش از خرقه سالوس و کرامت برخواست

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 صحنه زندگی
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست               هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست                                خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد 

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 
سلام بر همه دوستان گرامی.خواهشا منو ببخشید.چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم.رهستی سال نو رو پساپس بهتون تبریک میگم.ان شاالله یکی یکی به تک تک نظراتون جواب میدم.با تشکر دوست شما داوود 
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 ×××
ای  پادشه  خوبان  داد  از  غم  تنهایی***   دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

دائم  گل  این بستان شادب  نمی ماند***  دریــــاب ضعیفــان را در وقـت تــوانـــــــــــایی

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 15 فروردین1386  |
 ×××شعری از خیام×××
این کوزه چو من عاشق زاری بودست     ***     در بنــــــد  سر زلف  نگاری بودست

این دسته که بر گردن او می بینی     ***     دستی است که بر گردن یاری بودست

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 ×××
چون عود نبود چوب بید آوردم     ***     روی سیه و موی سپید آوردم

گفتی که ناامیدی کفر   است     ***     بر قول تو  رفتم و  امید  آوردم

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 ×××شعری از یکی از دوستان×××
ایوان نجف عجب صفایی دارد     ***     حیدر بنگر  چه بارگاهی  دارد

ای کعبه به خود مناز از روی ادب***جایت بنشین که هرکه جایی دارد

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 ×××شعری از یکی از دوستان×××
یا علی نامت ثبوت  قل هو  الله احد     ***     نام  تو  نقش  نگین   امر   الله   الصمد

لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو     ***     لم یکن بعد از نبی مثلت  له کفوا  احد

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 شعری از حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را     ***     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 شعری از صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را         ***       به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد ***نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در یکشنبه 20 اسفند1385  |
 شعری از شهریار
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را *** به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آن کس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد *** نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند *** نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 ×××
فلک به مردم نادان ندهد زمام  مراد*** تو  اهل دانش و  فضلی همین گناهت بس
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 ××× ناله ی شبگیر ، غزلی از حافظ ×××
صنما ، با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟ *** تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم ؟

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود     ***  مگرش هم زسر زلف تو  زنجیر   کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود    *** کو مجالی که سراسر همه  تقریر   کنم

آنچه در مدت هجر تو کشیدم ، هیهات *** در یکی نامه محال است که تحریر  کنم

آن زمان کار ز وی دیدن جانم باشد       ***     در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد     ***   دل و دین را همه در بازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی    ***  من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز   فساد   حافظ  *** چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 ××× زهر عشق ، غزلی از حافظ ×××
درد عشقی کشیده ام که مپرس *** زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار        ***  دلبری     برگزیده ام    که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش         ***  می رود  آب  دیده ام  که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش *** سخنانی  شنیده ام  که  مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی ***  لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش        ***رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ  غریب در ره  عشق   ***   به مقامی رسیده ام که مپرس

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 ××× شعری از طرف یکی از دوستان ×××
این شعر رو یکی از دوستان به نام مهدی فرستاد . اینم سایتش

نه چندان آرزو مندم که در وصفش بیان آید
وگر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

 

شماهم شعرهای خودتونو واسه ما بفرستید تا با اسم خودتون تو وبلاگ بذاریم.

|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 ×××تنهایی×××
همه رفتند کسی دور و برم نیست ***چنین بی کس شدن در باورم نیست
|+| نوشته شده توسط علی و داوود در چهارشنبه 16 اسفند1385  |
 
 
بالا